The Orange

ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم

You only see what your eyes want to see

ميگه : اصلا يادت هست وبلاگ داری؟
ميگه نمی خوایUpdate  کنی؟؟

با سر ميگم اوهوم ... ( یعنی ميخوام بنويسم!!!)

میگه : بعد از صد سال میخواای یه پست بذاری ، چرا این قَدِه،اين پا اون پا ميکنی؟

ميگم :

ميگه : خوب مجبور نيستی بنويسی !!! ننويس .يه ربعه زل زدی به ميز.
اصلا حالا که تو حرف نميزنی ..من حرف ميزنم .... آقا اين مخلوق از ۴شنبه تا حالا هی داره حرفاشو ميذاره تو يه صف ( queue ) ... به نظر ميرسه که اين queue  باmain memory ش overlap کرده ...   .

ميگم : آخه...

ميگه‌: حق نداری حرف بزنی ... وقتی که نوبتته بايد حرف بزنی !!! اون موقع است که حرف زدنت ارزش پيدا ميکنه ... نه وقتی که دير شد.

ساکت ميشينم ...حتی يه کمی گردنمو کج ميکنم ... زيرلب میگم:

ميگه‌: مگه زبون آدم نميفهمی بهت ميگم حرف نزن .حتی زيرلب

ساکت تر میشينم ...يه جوری  نگات ميکنم که مبادا راجع به "ميگه"  بد فکر کنی يا حتی بد نگاش کنی ... آخه تو که ميگه رو نميبينی ... خودش ساکت تر از من کز کرده يه گوشه .حتی لازم نيست بهش نگاه کنم تا بفهمم چی ميگه ....چه برسه به اين که حرف بزنه .

ميگه : ميشنيدی اون روزی ... اون دختره که تو تاکسی داشت با دوستش حرف ميزد؟ولی دوستش گوش نميداد ...

ميگم : مگه نمی گی گوش نميداد؟؟پس چرا ميپرسي؟

ميگه : من اجازه ندادم که شما حرف بزنی.پرسش تاکيدی بود.

ياد روزای مدرسه افتادم .. اون موقعی که پای تخته درس بايد جواب ميداديم ... و اگه بلد نبودی(من که هيچ وقت بلد نبودم .فقط نمی بردنم پای تخته!! ) معملمه يهو قاطی ميکرد.. نميذاشت از خودت دفاع کنی ...
ياد اون روزايی که بين صدای خنده ها و شوخی ها ياد گرفتم آدما رو چه جوری بشناسم ...دوستامو .
من دستامو زير چونه ام ميذاشتم و از پنجره بيرون رو نگاه ميکردم و به اين فکر ميکردم که آدما چقدر زود يادشون ميره ... بيشرمانه است.اينی که الان داری باهاش ميخندی همونی نيست که ۲ ماه پيش پشتش .... . به من ربطی نداشت .. من از پنجره بيرون رو نگاه ميکردم ... و صدای خنده شون به گمانم از در ميرفت بيرون ... چون از پنجره بيرون نميرفت.
ياد اون روزی ميفتم که اون ابوريحان قبول شد و من نشدم ... ياد اون روزی که رفتيم شهيدبهشتی ثبت نام ،ساختمون مدرسه هنوز تموم نشده بود و تک تک آجرهای اين مدرسه ، در اینجا بودنشان را مدیون تو هستند ... روحت شاد ...
   ياد اون روزای شرجی که تکرار ميکردی به خاطر تو آمدم اينجا و من هيچی برای گفتن نداشتم . خودش هم ميدونست ... به قول خودش هميشه با پنبه سر ميبريد ... و من هيچ وقت به روش نياوردم که اگه ابوريحان نرفتی برا اين بود که بابات روز ثبت نام با مدير دعواش شد...تو شايد يادت نيست ولی من خونه شما بودم که بابات اومد و سير تا پيازشو تعريف کرد .در هر صورت کادوی تولدش رو ميزمه کی ميبينمش؟شايد روز تولدم که مياد ديدينم ...آخه ما مدت هاست که برا هم دوستای صميمی هستيم.... همينه ديگه....

یاد اون روزی میفتم که  ... مهم نیست ...چون همه این اتفاقا یه روزی اتفاق میفتن یه بار برا من یه بار برا تو ...برا تو زود برا من زودتر .... . ولی یه جایی هست که برآیندشونو میبینی ...

یاد اون روزی میافتم که هنوز اتفاق نیفتاده
میگه :

میگم : هیچی نگو !!!

دستمو میندازم دور گردنش و با اون یکی دستم ،دستش میگیرم ... محکم ... محکمه محکمه محکم .

 

+   یاسمن ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir