The Orange

ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم

 

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن از شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو

ور ازین بیخبری رنج مبر ، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت :

"آمدم، نعره مزن، جامه مدر ، هیچ مگو."

گفتم :"ای عشق، من از چیز دیگر میترسم."

گفت:"آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی ،جز که به سر هیچ مگو."

قمری،جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر ! هیچ مگو

گفتم: "ای دل ،چه مه است این؟" این دل اشارت می کرد

که" نه اندازه توست این ،بگذر، هیچ مگو."

گفتم:"این روی فرشته ست عجب یا بشر است؟"

گفت:"این غیر فرشته ست و بشر، هیچ مگو."

گفتم :"این چیست؟ بگو ، زیر و زبر خواهم شد."

گفت:"می باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو

ای نشسته تو در بن خانهء پر نقش و خیال

خیز ازین خانه برو ، رخت ببر ، هیچ مگو."

گفتم :"ای دل ، پدری کن ، نه که این وصف خداست؟"
گفت:"این هست ،ولی جان پدر ، هیچ مگو."

                                                               مولانا

 

+   یاسمن ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir