The Orange

ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم

و چرا اسم این هیچ کجا نارنجی است؟؟


 و بالاخره کسانی پیدا شدند که بپرسند : چرا نارنجی؟؟؟ اینجا که هیچ نوشته ایش رنگ نارنجی نداره!!!!
خوب و حالا من :اونایی که منو میشناسن و با من زیاد سر و کله میزنن ... احتمالا این مطلب رو خیلی بهتر میفهمن !!!!

ولی لزومی نداره که این متنو بخونید چون یا میدونید سیر تا پیازشو و اگه ندونید احتمالا خیلی عمق  مساله رو نمیگیرید ( البته ایراد از نوشتن من خواهد بود، تحقیقا)

یه چیز دیگه هم اینکه : این احتمالا طولانی ترین و شفاف ترین پست من باشه.

میشه گفت اگه از این جا توضیح بدم بهتره :

آخرین 5شنبه سال 83 مرجان برا همه عیدی یه شمع گرد و تپل خریده بود و از اونجایی که با هم میریم و میایم من زودتر از همه کیسه کادو ها رو دیدم و ... بعدش هم یه شمع نارنجی رو انتخاب کردم ( که از قضا مثل اینکه همون یه دونه نارنجی بوده) وقتی آمدم خونه و گذاشتمش رو میز . یه نگاهی که به میزم کردم دیدم چقدر چیز میز نارنجی خریدم ( یعنی 80% چیزایی که خودم انتخاب کرده بودم، نارنجی بود)تو این مدت: 2 تا دفتر نارنجی، یه بلوز نارنجی ،  مقوا و کاغذ رنگی های نارنجی، و بعدش هم این شمع ِ! تعجب کردم ... ولی باز هم ساده گذشتم از کنارش.

چند روز بعد رفتیم بیرون ... (و باز هم اینو اطرافیان من میدونن که آدم پیرو مد نیستم و زیاد حوصله خرید و این حرفا رو ندارم ..(بهترین مثال : که تا کفشم پاره نشه ، نمی رم کفش بخرم )) ولی اون شب من یه کیف نارنجی خریدم ..که به قول سحر فقط اندازه خودت است(از بس که گنده اس!!)

بابام باورش نمیشد. خودم هم همین طور . یاسمن ! کیف نارنجی ! اون هم به این بزرگی !!! باهاش دانشگاه هم بره!!! (و باز هم هیشکی باورش نمیشد(و نمیشه!!!) که من باهاش برم دانشگاه) ولی خوب ...

این هم به لیست اسباب های نارنجی من اضافه شد.

البته اصلا این جوری نبود که برم تو مغازه و بگم که آقا میشه هر چی نارنجی دارید به من بدید ... کاملا غیر ارادی بود ... انگار فقط چیزایی که نارنجی بودن منو جذب میکرد.

بی حوصله شده بودم از حدودای دی ماه .ولی سعی میکردم خیلی نریزم بیرون، وانمود میکردم که خوشحالم ..ذوق میکنم... و بخندم   ( البته دوستای صمیمی که هیچی  رو ، نمیشه ازشون پنهان کرد به کنار!!!) یادمه دهم دی آنقدر کلافه بودم که آدمی که با من سلام علیک داشت و آمده بود ازم جزوه بگیره .. به روم آورد که چقدر خسته ام و عصبی!!! و چون من بهش گفته زود بیارتش ،بعد از نیم ساعت چون نوبتش نرسیده بود ،پسش آورد که من زودتر بزم خونه :(

خودم از خودم خسته شده بودم ... از این همه بی حالی .

هیچ چیزی تو اون شرایط منو به اندازهء یه جمله تو آخرین جلسه The Sharps  در جواب سئوالی  که" چرا nick name  من Jim Carrey  است " منو خوشحال نکرد.

جواب این بود که همیشه خیلی شارژی ، بالا و پایین می پری و .... . البته من نمی دونم ( و  مهم هم نیست )که چقدر این جواب به واقعیت نزدیکه ، ولی من استدلال کردم که مرجان هم خیلی شارژ است .چرا من؟ - چون مرجان بستگی به مودش داره ولی تو همیشه این جوری هستی .... نمیتونم بگم اون لحظه  چقدر خوشحال شدم ...چون  کسی که  دقیقا توی این مدتی که من کج خلق شده بودم ، با ما آشنا شده بود اینو میگفت...

و این برای من توی اون لحظه و تا مدت ها بعد، به این معنا بود که میتونم ، خوش اخلاق شم.که هنوز آدم هایی هستن که منو یه آدم پژمرده نمیبینن .. یه بی حوصله یه نق نقو ....

( اصلا از کس انتظار ندارم که بتونه حرفام رو بفهمه... چون فقط خودم و خدای من میدونه که چقدر سخت بود .صبح هایی که با خودم شرط و پی میکردم که امروز عصبانی نمیشی، غر نمیزنی، اگه بد اخلاق شدی زود برگرد خونه یا ...  )

توی عید همه ی قطعه های کنار هم چیده شد و من یه نفس راحت کشیدم ... نارنجی گرم ترین رنگه !!!

 شاید حالا معنای اینکه من در  تموم این مدت جذب نارنجی میشدم چیه؟ نمی دونم اسمش روحه .. ناخود آگاهه .. هر چی که هست .. در تموم این مدت سعی میکرده سرماشو ، کرخیشو ... رو با انرژی نارنجی جبران کنه !!!
ولی هیشکی حتی خودم اینو اون موقع نفهمید ... هر کی گذاشت به یه حساب.

و الان هم اینجا رو اگه نگا کنین چیزایی که خودم نارنجی نیست. چیزایی که شما مینویسید نارنجی اند. نظرات شما .. لینک های وبلاگها !!!

شمایید که برا من مثل نارنجی عمل میکنید.( البته من دیگه اون frozen  نیستم D:)

و همه رنگ ها (مثل قبل) منو به خودشون جذب میکنن.

حالا فهمیدید چرا اسم اینجا نارنجیه ؟؟؟ چون قراره از اینجا کلی انرژی نصیبم شه!!!

 

حالا هر روزی که کلافه باشم یا حدس بزنم که بد خلق میشم کیف نارنجی ام رو میگیرم دستم :D  ولی شما به روی خودتون و خودم نیارید .

شاید اون 5 شنبه ای که سر انقلاب کیف نارنجی آوردم فکر کردید که حرفم رو راجع به حرمت این استاد و کلاس فراموش کردم. ولی این چنین نبود. دیروزش آنقدر حالم بد شده بود که خدا میدونه ، همون 4 شنبه ای که دفعه  استاد رو از دم کلاس تا دم در بردیم ... (که سر همین قضیه با ستون حسابی دعوا کردم. که رفتیم برا کتی و مرجان کادو خریدیم.)

+   یاسمن ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir