The Orange

ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم

نميدونم اين سيبه از کجا پيداش شد !!!

میگه : باز که سیب و نجویده قورت دادی ؟؟؟

میگم: ... *

میگه : بلندتر بگو ! نمی شنوم.

میگم : ... *

میگه : برو یه کاری با اون سیب تو گلوت کن ، یا قورتش بده یا تفش کن .. من چه میدونم ... خسته شدم از بس این جوری دیدمت.

 

زل میزنم به کاغذ سفید و دستی که یه روان نویس آبی رو گرفته و داره رو کاغذ خط خطی میکنه... اصلا به اوون چه !!!! دوست دارم سیبه تو گلوم باشه.

بذار همه ببینن ، بشنون ...اصلا به بقیه چه ربطی داره؟

میگم :

میگه : میشنوم !!! کاری هم به سیب ندارم ! هر جور راحتی ... هر جور دوست داری!

 

گاهی وقتا اگه تمام نامه هایی رو که گرفتی و بخونی ... تمامو کتاباتو ورق بزنی ...بازم یه چیزی کمه!!!!

 

میگه : یادته که گلناز راجع به بغض چی گفت ؟؟؟ لاغر میشی ها!!!!

میگم : خودم می دونم تین حرفا مال اونایی که دوست صمیمی ندارن ..اونایی که با خانواده شون دوست نیستن هست ... ولی من همشون رو دارم !!!

میگم : هه (پوزخند میزنم .. به خودم)

* :يعنی سکوت در اينجا!!!

+   یاسمن ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir